سومين دوره همايش دوسالانه حقوق بشر دانشگاه مفيد تحت عنوان ” هويت ها ، تفاوت ها و حقوق بشر “ از روز شنبه ۲۴/02/ 84 آغاز به كار كرد و تا روز 2۵/02/84 ادامه خواهد داشت.
اين همايش توسط مركز مطالعات حقوق بشر دانشگاه مفيد ( ) با همكاري نمايندگي سازمان ملل در ايران ، مركز امور مشاركت زنان نهاد رياست جمهوري ، مركز بين المللي گفت و گوي تمدن ها ، كميسيون ملي يونسكو در ايران و وزارت علوم ، تحقيقات و فناوري برگزار مي گردد.
يكي از ويژگي هاي اين همايش نظم موجود در آن است اگر چه امسال به علت اينكه خانم شجاعي رئيس مركز مشاركت زنان نهاد رياست جمهوري 10 دقيقه بيشتر از وقت تعيين شده سخنراني خود را در روز افتتاحيه ارائه كردند لذا با كمي تاخير آغاز شد.
نشست هاي همايش در دو گروه برگزار مي گردد. در روز اول همايش ، شركت كنندگان در جلسات گروه اول به بررسي مباحث عمده مربوط با هويت زنان و ارتباط آن با حقوق بشر مي پردازند. و در گروه دوم ، مباحث عمده در حول محور هويت و دموكراسي ،جهاني شدن و نظام هاي حقوقي بود.
نكات قابل توجه اين همايش :
1- شركت عمادالدين باقي در روز اول از نكات مهم همايش بود.
2- اكثر شركت كنندگان درهمايش از اساتيد دانشگاهاي داخلي و خارجي ، و طلاب حوزه علميه بودند و كمتر چهره هاي شناخته شده سياسي در ميان آنها به چشم مي آمد.
3- در اين دوره برخلاف دوره هاي قبل مبلغي بعنوان هزينه شركت در همايش از علاقمندان به حضور در همايش دريافت گرديد كه باعث شد كمتر شاهد حضور افراد غير علاقمند – غير مرتبط با موضوع در جلسات باشيم.
4- نظم همايش همانند دوره هاي قبل در حد مطلوب بود.
سايت مرکز مطالعات حقوق بشر دانشگاه مفيد
خلاصه مقالات ارائه شده در كنفرانس(به زبان انگليسي )
نكته : پس از پايان همايش سعي مي كنم خلاصه اي از مطالب طرح شده در همايش را به فارسي در وبلاگ سوژه در حاشيه قرار دهم.
هرمنوتیک گادامر ، ادامه هرمنوتیک فلسفی هایدگر و ضد روش می باشد. مساله اصلی هرمنوتیک گادامر همانند رویکرد هایدگری بررسی هستی شناسی فهم می باشد. از نظر گادامر آنچه اساسی می باشد تحلیل ماهیت فهم و عناصر دخیل در حصول آن است. وی در پی رسیدن به شرایط بنیادینی است که زیربنای پدیده فهم در همه اشکال آن قرار می گیرد اعم از فهم علمی و غیرعلمی.[1]برداشت گادامر در مورد ماهیت فهم و عناصر دخیل در حصول آن را می توان در چند نکته طبقه بندی کرد:
1- فهم به مثابه حادثه یا بازی: فهم حادثه و رویدادی است که برای مفسر اتفاق می افتد نه اینکه نتیجه عملی باشد که فهم کننده آن را سرپرستی می کند. درک فهم به مثابه حادثه به این معنا است که ما امکانی برای درک موضوعات براساس اصول پیشینی در اختیار نداریم. ما نمی توانیم از آنچه در اندیشه دکارت روش خوانده می شود یا در معرفت شناسی کانت به مثابه مقولات ذهنی نام برده می شود استفاده کرد و با تحلیل داده های حسی آنها را شناسایی و معنادار نمود.
فهم رویدادی است که در چارچوب یک بازی رخ می دهد . در بازی ما بر کل آن اشراف نداریم بلکه به عنوان یک عنصر از کل بازی ، نقش خود را ایفاء می کنیم . نقشی که پیش بینی ناپذیر بوده به حرکات سایر عناصر بازی که غیر قابل پیش بینی می باشد بستگی دارد. ما در موضع سوژه آگاه کانتی که مشرف بر تمام عناصر بوده امکان طراحی حرکات آن را دارد قرار نداریم.
2- افق معنایی: فهم حاصل هم افق شدن معنای متن و مفسر می باشد. افق،زاویه دید مفسر یا متن می باشد. متن و مفسر دارای رابطه دیالکتیکی مبتنی بر پرسش و پاسخ بایکدیگر هستند. این پرسش و پاسخ در هرمنوتیک گادامر شکل همپرسه را در فلسفه افلاطونی به خود گرفته زمینه نزدیکی متن و مفسر را فراهم می آورد. مفسر ، پرسش های خود را دربرابر متن قرار می دهد و متن متناسب با پرسش ،پاسخ هایی را ارائه می کند . پاسخ متن ، پایان فهم نیست بلکه پاسخ متن می تواند خود پرسشی جدید از مفسر باشد . این تبادل پرسش میان متن و مفسر ، زمینه ساز هم افق شدن یا نزدیک شدن زاویه دید مفسر و متن نسبت به موضوع مورد گفتگو می شود و زمینه ساز پدیدار شدن معنا است.
3- پیش فهم: اگر افق ، زاویه دید مفسر بوده شکل دهنده به دیالکتیک متن و مفسر است . اما خود افق ، حاصل وجود امری است که ما به آن پیش فهم می گویم.پیش فهم ، درکی پیشینی از کل است. در واقع ، اگرچه ما در درون بازی قرار داریم و تنها نقش خود را ایفاء می کنیم اما، در عین حال در شروع بازی دارای درکی کلی از بازی می باشیم کل شکل دهنده پیش فهم های ما هستند.
وظیفه تأویل ، ریشه کن کردن همه پیش داوری ها نیست بلکه جداکردن پیش داوری های صحیح از پیش داوری های خطا است.
4- دور هرمنوتیکی (رابطه جزء و کل ): ما در گادامر با دوری هرمنوتیکی روبرو هستیم . از یک سو ما دارای درکی پیشینی از کل می باشیم در عین حال به عنوان بازیگر ، درکی جزئی از بازی می یابیم که بر برداشت ما از کل اثر می گذارد.
5- فهم بازسازی گذشته یا امر تولیدی : در هرمنوتیک گادامر ، فهم بازسازی گذشته نیست بلکه امری تولیدی است. از نظر گادامر ، اولا" ، امکان درک حال برای رفتن به گذشته ممکن نیست . دوما" ، توجه به متن با نگاه گذشته صرفا" عتیقه شناسی است و سودی برای زمان حال ندارد. لذا، ما در هرمنوتیک گادامر با مرگ مولف روبرو می باشیم و به جای معنای ذهنی مولف ، از معنای متن که می توان شناور و چندگانه باشد پرسش می شود.
[1] - جستجوی شرایط بنیادین فهم ، با مفهوم حادثه بودن فهم در تضاد می باشد و تداعی کننده اصول بنیادین و مقولات پیشینی کانت می باشد که شرایط شناخت را فهم می نمایند.
امروز كه آمدم وبلاگ خود را باز كنم با پيام مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد روبرو شدم . باورم نمي شد وبلاگ سوژه در حاشيه كه صرفا" وبلاگي علمي است سانسور شده باشد. اين فقط يك نكته رو نشون مي دهد و اينكه وضعيت اعمال سانسور فوق العاده بي ضابطه شده است كه وبلاگي مانند سوژه در حاشيه كه حتي در قسمت مسابقه بخش وبلاگ هاي علمي – آموزشي جشنواره وبلاگ نويسان انتخاب شده مشمول سانسور مي شود.
در حال حاضر شدیدا" مشغول پی گیری مقدمات ازدواج خودم هستم.فکر نمی کردم به این زودی مساله ممکن شود. لذا ، برخلاف برنامه ریزی که برای این هفته یعنی شرکت در جشنواره وبلاگ نویسان داشتم ناچار به تغییر برنامه شدم.
در هر حال از اینکه نتوانستم در جمع دوستان باشم از ایشان عذر می خواهم . و از حسن نظر آنها به دو وبلاگ من یعنی سوژه در حاشیه و تحلیل های روزانه که در بخش های وبلاگ های آموزشی و سیاسی – اجتماعی جزء صد وبلاگ منتخب انتخاب شده اند تشکر می کنم.
هایدگر با رویکردی هستی شناسانه از هرمنوتیک استفاده می کند. او با استفاده از هرمنوتیک کل سنت مابعدالطبیعی غرب را به پرسش می گیرد. وی معتقد است کل فلسفه غرب پرسش از موجود است نه وجود ( هستی ) . وی معنای بودن ( هستی ) را پرسش اصلی می داند.
منظور از موجود در فلسفه غرب چیست که هایدگر در تقابل با آن به دنبال فهم وجود ( هستی )
می باشد؟ کانت در معرفت شناسی خود امور را به دو دسته تقسیم می کند : 1- بُود ( یا امر فی نفسه) 2- نُمود ( پدیدار)
در معرفت شناسی کانت ما تنها می توانیم درکی از پدیدار یا نُمود یک چیز داشته باشیم و هیچ امکانی برای ما برای درک چیزها به مثابه امر فی نفسه وجود ندارد. لذا ، علوم صرفا" خصلت پدیدار شناسانه دارند نه ذات شناسانه.
حقیقت یا امری که در نزد ما ظاهر می شود و یا به عبارتی موجود می گردد حاصل اعمال مقولات ذهنی بر امور بیرونی است. بدون اعمال قواعد ذهنی ، امکانی برای حصول به حقیقت وجود ندارد.
رابطه ذهن ما با امور بیرونی همانند رابطه ژله با قالب است. ذهن ما قالبی است که با ریختن داده های بدست آمده از طریق حواس ( که ژله مانند و بی شکل هستند ) به آنها هویت می بخشیم. در واقع ، موجودیت و پدیداری یک شی محصول فعل و انفعالات ذهنی ما بر روی داده های حسی است.لذا، هوسرل بر این اساس « واقع بودگی هستی را نیز داده ی آگاهی می شمارد». در واقع ، بدون آگاهی ، هستی نیز وجود ندارد.
اما ، هایدگر معتقد است که واقع بودگی هستی هنوز امری بنیادی تر از آگاهی و علم انسان است. از نظر هایدگر ، مفهوم پدیدار شناسی به معنای رخصت دادن به ظهور اشیاء می باشد در مقام آنچه هستند بی آنکه مقولات ذهنی خود ما را به آنها تحمیل کنیم.
در این تفسیر از آگاهی ، آگاهی محصول قدرت نمایش شی ء است. هر میزان که شی ء قدرت بیشتری برای ظاهر کردن ونمایش خود داشته باشد ما آگاهی بیشتری نسبت به آن کسب خواهیم کرد. در این رویکرد آگاهی چیزی نیست که ما بر شیء می افکنیم بلکه هستی شی ء است که ظهور پیدا می کند و ظهور آن همان آگاهی ما به آن است.لذا، ما پدیدار را کشف نمی کنیم بلکه اوست که خود را بر ما مکشوف می کند. وفهم انسان بصورت تاریخی ضمن تجربه مواجه شدن با پدیدار شکل گرفته و متراکم شده است.
هستی امور در اثر نگاه تحلیلی کشف نمی شود بلکه ما زمانی به درک کاملی از کارکرد یک چیز نائل می شویم که نقص و شکستی در آن روی دهد. یعنی زمانی که فهم با مانع برخورد کند یا شاید وقتی که شی ء چیزی را که باید داشته باشد از دست می دهد .
هایدگر ، برای توضیح مفهوم فوق ، مثال چکش شکسته را می زند. تا زمانی که چکش دردسترس بوده کارکرد ابزاری خود را به انجام می رساند کمتر موضوع فهم می باشد ولی آنگاه که به علت شکسته شدن کارکرد آن متوقف می شود به مساله تبدیل شده هستی آن مورد توجه قرار می گیرد.
انسان در درون جهان می اندیشد. مراد از جهان ، کلی است که انسان همواره خود را در آن مستغر می یابد. جهان ، مجموعه ای نسبت ها و روابط قبلا" تأویل شده یعنی کلی به هم پیوسته و مرتبط است که فهم در آن ، عمل میکند.جهان ، درست همان چیزی است که در هر عمل شناسایی، باشنده پیش فرض گرفته است.
تاویل ، صرفا" صراحت بخشیدن به جهان است. در واقع ، تاویل هیچ گاه درک بی پیش فرض چیزی از پیش داده شده نیست . آنچه از موضوع ظاهر می شود آن چیزی است که آدمی ظهور آن را رخصت و اجازه می دهد و بدین سان آنچه این مضمون و موضوع یافتن در جهان در فهم او به عمل آورده معلوم می شود.
علم هرمنوتیک در نزد هایدگر عبارت است از نظریه ای بنیادی درخصوص چگونگی به ظهور رسیدن فهم در وجود انسان.
مبنای علم هرمنوتیک نه فاعلیت ذهن شناسنده بلکه در واقع بودگی جهان و در تاریخمندی فهم قرار دارد. یعنی اینکه ، محقق بودن ایجاب نمی کند که با موضوع رابطه داشته باشیم. ما با امور رابطه ی سوژه – ابژه برقرار نمی کنیم. بلکه ما به مثابه سوژه و پدیدارها به مثابه ابژه ، در اثر قرار گرفتن در جهان مشترک – یعنی مجموعه ای از روابط – با یکدیگر مرتبط می گردیم. این جهان مشترک عامل پیوند ما با شی ء است نه سوژگی محقق یا ابژه گی پدیدار.
مقصود دیلتای توسعه روش های دست یابی به تاویل های « به طور عینی[1] معتبر» از « بیان های حیات درونی » بود.
از نظر او نقطه شروع و پایان برای علوم انسانی باید تجربه های واقعی و تاریخی و تجربه های زندگی باشد . اندیشه دیلتای تحت تاثیر جریان تحصلی ( به خاطر تاکید بر عینیت ) و رومانتیک ( به علت تاکید بر زندگی و بی واسطه گی ) بود.
فهم هرمنوتیک دیلتای تنها ، با درک رویکرد وی به تاریخ و رویکرد فلسفی او به زندگی ممکن است.وی معتقد است طرح روش شناسی متناسب با علوم انسانی نیازمند دورشدن از منظر تقلیل گرا و مکانیکی مآب علوم طبیعی است.
دیلتای معتقد است در صورتی علمی در زمره علوم انسانی است که موضوع شناخت آن از طریق راهبردهای مبتنی بر نسبت نظامند میان « تجربه – بیان – فهم » برای ما قابل فهم باشد.
تجربه ، آشنایی مستقیم و بی واسطه زندگی است. تجربه چیزی است که ما از آن آگاه می شویم زیرا تنها چیزی که ما تجربه می کنیم چیزی است که ما از آن آگاهیم. ( در واقع ، اگر ما امور را تجربه نکنیم هیچ گاه شناختی از آن ها هم نخواهیم داشت ؛ همانند کسی که سال ها در یک اتاق در بسته باشد او هیچ گاه چیزی نخواهد فهمید حتی سخن گفتن و تکلم ؛ همانند انسان وحشی خواهد بود ).
تجربه چیزی است که ما در آن و با آن زندگی می کنیم و نگرشی است که ما نسبت به زندگی اتخاذ می کنیم. تجربه در طی زمان رخ می دهد و امری زمانمند است.
هر چیزی که زندگی درونی ما را منعکس می کند مانند اندیشه ، قانون ، زبان، هنر و ... . همچنین ، ظهور روح ، احساس و اراده فردی به شکل عینی و قابل شناخت است.
فهم عملی ذهنی است که از طریق آن ، جهان دیگران را به روی ما می گشاید و ما قادر به درک تجربه های انسان های دیگر می شویم. در واقع ، ما در هنگام فهم ، تجربه های دیگران را دوباره تجربه می کنیم.
فهم انسانی ، تاریخمند است. یعنی انسان ، از طریق شهود درونی خود را درک نمی کند بلکه ، با بروز روح خود و تجسد بخشیدن از طریق سمبل ها و آثاری که در طول زندگی از خود به جا می گذارد به درک خود نائل می شود.
همانند ، هنرمندی که درک خود از زیبایی را در طرحی زیبا یا ساختمانی با شکوه تجسد می بخشد و از این طریق اندک اندک به درک خود نائل می شود. چنین کسی ، با گذشت زمان و تولید آثار بیشتر ، از خود و روح درونی اش درک بیشتری می یابد.
[1] - درک قابل لمس ؛ ملموس ، همانند درکی که ما از رابطه علت و معلول در علوم طبیعی می فهمیم .